تبليغاتX
DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> من، مهشید 6 سال دارم
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388
فارغ التحصیلیت مبارک
مهشید جونم از کودکستان فارغ التحصیل شد ... فارغ التحصیلیت مبارک عزیز دلم....الهی که قبول شدنتو در دانشگاه  و دانش آموختگیتو ( فارسی رو پاس داشتم!!!) جشن بگیریم...
+ نوشته شده در  ساعت 16:42  توسط مامان مهشید |
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
!!! امتحان و تبلیغات

امتحان همیشه امتحانه و استرس مخصوص خودشو داره ، حتی وقتی قرار باشه مهشید امتحان نقاشی داشته باشه...چند وقتی میشه که کلاس نقاشی میره و قرار بود جلسه دهم ، معلمش ازش امتحان بگیره ..بماند که چقدر من و معلمش زحمت کشیدیم تا مهشید مفهوم امتحان رو درک کنه...ولی انتظار داشت مثله وقتای دیگه من یا معلمش واسش توضیح بدیم اینجای نقاشیتو این شکلی کن و اون قسمتشو اونطوری... وقتی دید نه بابا از این خبرا نیست بهش بر خورد و گفت دیگه کلاس نمیرم....

اما راضی شده کلاسشو ادامه بده، به این شرط که خانم معلمش مهرای آفرین بیشتری بهش بده و  من هم "مقویتش " کنم تا زودتر، همه نقاشی ها رو یاد بگیره و خودش به بقیه آموزش بده...و حالا میگه مامان شاگردای من چطور منو پیدا می کنن؟ گفتم باید واست تبلیغ کنیم ، میگه پس از الان شروع کن تا بچه هایی که میخوان بیان پیش من ، جای دیگه نرن...منم گفتم چشم عزیزم ...

 

توضیح : "مقویت" از کلمات قصار ساخت مهشید هست  معادل با " تقویت کردن "

 

+ نوشته شده در  ساعت 23:21  توسط مامان مهشید |
سه شنبه هجدهم فروردین 1388
تکون خوردن یا رقصیدن؟

امروز خیلی اتفاقی کنار مهشید برنامه رنگین کمانو می دیدم ، یه کارتون خارجی پخش کرد که فکر کنم اسمش اژدها کوچولو بود؛ اژدها کوچولو می خواست یه کار خاص رو که خوب بلد باشه، انجام بده ... بعداز امتحان کردن چند کار از قبیل اینکه عقب عقب راه بره یا در سکوت کارشو انجام بده و موفق نشد ، به این نتیجه رسید که خوب میتونه " تکون بخوره!! "  و این بهترین کاریه که میتونه خوب انجام بده ....

 یهو مهشید گفت مامان اژدها کوچولو که داره میرقصه ، پس چرا آقاهه میگه داره تکون میخوره؟؟ گفتم منظورش همون رقصیدنه... بعد با خودم فکر کردم که این دوبله ها چقدرتابلو و ناشیانه است  که حتی یه بچه 6 ساله میفهمه....

+ نوشته شده در  ساعت 14:58  توسط مامان مهشید |
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387
عیدت مبارک
سال نو رو به همه تبریک میگم...

دختر قشنگ و نازم عیدت مبارک... آرزو میکنم همیشه خوب و خوش سلامت و پیروز باشی عزیز دلم

 ¤ø„¸¨°º¤ø„¸ ¸„ø¤º°¨¸„ø¤º°¨
¨°º¤ø„¸ HaPpY ¸„ø¤º°¨
¸„ø¤º°¨ NeW yEaR``°º¤ø„¸
¸„ø¤º ``°º¤ø„¸ ¤ø„¸¨°º¤ø„¸¸„
╔╗╔╗╔══╗╔══╗╔══╗╔╗╔╗
║╚╝║║══║║══║║══║║╚╝║
║╔╗║║╔╗║║╔═╝║╔═╝╚═╗║
╚╝╚╝╚╝╚╝╚╝ • NEW YEAR •

+ نوشته شده در  ساعت 13:44  توسط مامان مهشید |
شنبه بیست و چهارم اسفند 1387
نمی خوام عروس بشم

امروز شنیدم یکی از فامیلا میخواد ازدواج کنه و قراره آزمایشهای قبل از ازدواج انجام بدن ...مهشید اومد پرسید : " مامان ، عروسا هم آزمایش خون انجام میدن؟ " گفتم بله هم عروس  و هم داماد ... یه ربع بعد اومد و گفت من نمی خوام عروس بشم.. پرسیدم  چرا؟ گفت من نمی خوام بهم آمپول بزنن و ازم خون بگیرن ... آخه درد میاد ...  

+ نوشته شده در  ساعت 13:29  توسط مامان مهشید |
پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387
سفره هفت سین

 به رسم هرساله مهد کودکها ، دیروز تو مهد سفره هفت سین چیدن و از بچه ها عکس انداختن ... بازم یه روز پرهیجان دیگه واسه مهشید ... اینکه لباس قشنگ بپوشه و خودشو خوشگل کنه ... وقتی آماده شد گفت : " مامان عین عروسا خوشگل و ملوسک شدم؟ " گفتم آره عزیزم ، خیلی ناز شدی...

+ نوشته شده در  ساعت 2:10  توسط مامان مهشید |
یکشنبه هجدهم اسفند 1387
از ته عشقم دوست دارم

امسال اولین سالی بود که جشنتو صبح گرفتیم ... وقتی درست راس ساعت 10:20 صبح 15 اسفند ، دوستات و مهمونات واست تولدت مبارک خوندند، اشک تو چشام حلقه زد ...یه تقارن کاملا اتفاقی... دقیقا ساعت تولدت روز 15 اسفند 81 ... فهمیدم که باید بپذیرم که 6 سال به عمرم اضافه شده ، هر چند به سرعت برق و باد گذشت اما باید باور کنم که حالا 2190 روز که روشنی به خونمون اوردی و به عشق تو زندگی می کنیم ... تویی که هر لبخندت زیباترین هدیه خداست... لحظه به لحظه با تو خندیدم ، حرف زدم ، گریه کردم ، راه رفتم ، رشد کردم و.... 

حالا که خاله نرگس این فرصتو واسمون  به وجود اورد (ازت ممنونیم خاله )، منم از ته عشقم بهت می گم : مهشید جونم، عزیزترین و قشنگترین بهانه زندگی من ، خیلی دوست دارم... هزار سال زنده باشی با سربلندی ، بهروزی و سلامت ...

 

 توضیح (به قول بعضی وبلاگ نویسای حرفه ای ، "پی نوشت" ) : مهشید وقتی می خواد چیزی رو با همه احساسش به کسی هدیه کنه ، میگه  " از ته عشقم " هدیه می کنم...

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:53  توسط مامان مهشید |
پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387
تولد شش سالگی
 

تولد تولد تولدت مبارک

مهشید جون تولدت مبارک

امروز دیگه مهشید جون شش ساله میشه خبر دارم قراره  توی مهدکودک واسش یک جشن تولد حسابی بگیرن . حیف که من هنوز ندیدمش فقط عکس سه سالگی شو دیدم ... نه اشتباه نکنید من مامانش نیستم من دوست مامانشم و این وبلاگ رو به مناسبت شش سالگیش براش ساختم ...قراره مامان جونش  عکس های تولد مهشید رو هم به زودی زود تو این وبلاگ بذاره ...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:8  توسط مامان مهشید |
>

من، مهشید 6 سال دارم
یک دختر کوچولوی جنوبی، با چشمای سیاه و پوست سبزه خوشرنگ

About Blog

این وبلاگ هدیه روز تولد شش سالگی امه که خاله نرگس اونو به من داده ... مامانم قراره به زودی زود زمانی که حوصله دوران دانشگاهشو بدست اورد هر روز در مورد من بنویسه تا زمانی که بزرگ شدم نگم مامان چرا مثل همه مامانهای دیگه برام یک وبلاگ نساختی ...

 

Category Name

My Archive

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387

 

Friends Link

Template By


www.TakTemp.Com
عسل ح - نازنين